اخبار مهرباران
 

 

يا هو...

خاطره

 

يه خاطره...

داشت آروم بارون ميزد و من هيچ اصراري براي خيس نشدن، نداشتم!

تمام فضاي ذهنم رو باز همون سوال هميشگي پر كرده بود:

-   مانا... كار درستي كردي كه اومدي پزشكي؟! داري تحمل، واسه اين همه درد؟! درد... درد... درد... جالبه كه من تا حالا، تو اين واژه، خيلي بيشتر از عمق سالهاي كوتاه زندگيم، غرق بودم... اما انگار هنوزم برام يه مفهوم غريب و جديده .... يه حس تاريك و گنگ كه دوست دارم در تمام لحظه‌ها، تا مي‌تونم ازش فرار كنم... اصلاً انكارش كنم... اما... انگار اون، درست با همون حس و اشتياق، همه جا دنبالمه!... ظاهرا كه بايد ساخت...! اون هر روز هم جزء روزهاي بهمن ماه بود. همني چند روز پيش. وسط فصل داغ امتحانها!... روزهايي كه عطر سرخ محرم و گرماي سبز انقلاب و غروبهاي نارنجي پاييز، همه چيز رو يه جور خاصي به هم پيوند داده بود...

داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه اين «انقلاب» هم پديده‌ي جالبي بود... يه توده‌ي متحرك از خشمي اشك آلود و پر از بغض‌هاي به زنجير كشيده شده... و آه‌هاي محبوس در سينه‌هاي تنگ از «ظلم» ... كه سرانجام جوشيد و خروشيد و تاريخ عوض كرد... و بعد تبديل شد به حجمي مقدس از نور كه مراد تك تك پرتوهاي درخشانش، عدالت بود و عشق و آزادگي و... خدا... داشتم فكر مي‌كردم كه ما ها، همين جوي مفتكي و الكي، چه ميراث عظيم و معصومي رو به ارث برديم و ... و ... حالا بايد... عدالت...

-   مانا! مانا! مااااااااااااانااااااااااا! نمي‌شنوي؟!... خواهري، اونجارو ببين! يالا... يالاااااااااا...

اصلا حواسم نبود كه مدتهاست، دستهاي كوچيك آبجي كوچولوي نازم، زري، تو دستاي منه. معلوم بود هراسونه. از چشماش ترس و وحشت مي‌باريد و داشت با انگشتش به حاشيه‌ي فضاي سبز اشاره مي‌كرد...

فقط چند لحظه طول كشيد... يه مرد قول هيكل گنده يا سيبيل‌هايي تاب داده و شلوار جيني كه با وجود اضافه وزنش بازم براش گشاد بود، مثل يه خرش پشمالو خشمگين خودش رو رسوند به يك كودك!

از اونجايي كه من و زري واستاده بوديم، واسه اون موجود كوچولويي كه تو دست و پاي مرد گنده افتاده بود، نمي‌شد بجز كودك، توصيف ديگه‌اي آورد... آخه از اون قالب محدود، چيزي ديده نمي‌شد!

قلبم، باز هم شروع كردبه ناشيانه تپيدن. مثل همون وقتهايي كه بودي درد مي‌ياد...

-   زري! از جات جم نخور! الان اومدم...

ديگه هيچي نمي‌ديدم... فقط يه پرنده‌ي خيلي نحيف و معصوم كه داشت تو چنگال يه كركس زشت قوي هيكل، به معناي واقعي كمله، تيكه پاره ميشد... پرنده ناله مي‌كرد... من جيغ زدم... هنوزم داشتم مي‌دويدم... جيغ ... ناله...

-   نزنش آقا! نزنش! ...هي‌ي‌ي‌ي... مگه چيكار كرده؟!... نزنش مرتيككككككه! ... نزنش... نزنش...

واسه گفتن جمله‌هاي آخر ديگه نايي نداشتم... چيزي رو كه مي‌ديدم، نمي‌تونستم باور كنم... كودك، يه پسر بچه بود... كوچيك‌تر از اوني كه فكرش رو ميكردم... يه بدن ضعيف سفيد با چشايي سبز و خيس و مات... و صورتي، سرخ... نه به رنگ سلامتي و نشاط... بلكه به رنگ خون...

كودك، روي سنگفرش خيابون افتاده بود. هيچ كدوم از اجزاي بدنش تكون نمي‌خورد... فقط چشاش.... آسمون... بارون ميزد... بارون، خونابه‌ي روي گونه‌ي كودك رو رقيق‌تر ميكرد...

كودك، با دهاني باز، اونجا خوابيده بود... و ميشد از لابلاي لب‌هاي كوچيك و پاره شدش رديف‌ دندوناي سفيدش رو ديد كه زير ضربات وحشيانه‌ي اون خرس بي‌رحم، درهم كوبيده شده بودو در لثه‌هاش فرو رفته بود...

بارون ميزد و من ... من كه يك پزشك بودم... حتي شهامت ديدن اين صحنه رو نداشتم... كودك... خون... سنگفرش...

-   پسره‌ي بي‌همه چيز! پسره‌ي دزد! حالا ديگه از مغازه‌ي من ماهي بر ميداري؟! گوشت تنت رو ماهي مي‌كنم!... صداي نعره‌هاي خرس، مثل پتك روي سرم فرود ميومد... فكر مي‌كنم اگه يه روزي مي‌تونستم صداي شيطان رو بشنوم، حتما آهنگي شبيه نعره‌هاي اون داشت...

-   اوه!... خداي من... خالق بال پروانه‌ها... يه ماهي... يه ماهي براي اين بدن ضعيف و چشم‌هاي سبز خيس... كم كم فضا پر شد از انبوه زمزمه‌ها... زمزمه‌هاي آدم...

آدم‌ها كه خيلي زود به طرف حوادث جالب و جذاب، هجوم ميارن...!!!

«ماهي دزديده.... تويان سن، دزدي؟!... ولي بيچاره رو بدجوري زده‌ها... ناي بلند شدن نداره... تخم مرغ دزده كه در نهايت شتر مي‌دزده... پدر و مادرت كو بچه؟!... خوب چرا پول ندادي بچه؟!!!... خوت كجاست؟...

...من توصيه ميكنم امثال اين تفاله‌هاي اضافي رو بايداز جامعه حذف كرد...»

واي... اين جمله‌ي آخري، خيلي برام سنگين به نظر اومد... ديگه هيچي نفهميدم... فقط به سمت صدا چرخيدم... با چشاي بسته فرياد مي‌زدم... نه تنها صدام... كه تمام وجودم مي‌لرزيد. اما... تصميم گرفتم كه حرف بزنم... به خاطر كودك...

-   خفه شو! خفه شو احمق! اون فقط يه بچه‌ست! يه كودك! يه گرسنه! يه دردمند! خيال كردي اين رو جزء بازيهاي كودكانش حساب كرده كه رفته ماهي برداشته؟! فكر ميكني بچه‌ي تو، حاضر بشه به خاطر شيطنت، خودش رو زير دستاي اين گنده‌ي بي‌احساس، له كنه؟! گناه اين بچه‌ چيه اگه امثال من و تو، حقش رو خورديم؟!... گناه اين بچه چيه اگه امثال من و تو، حقش رو خورديم؟!... گناه اين طفل معصوم چيه كه به جاي سپيدي لبخند پاك كودكي... بايد يك عمر صورتي رو كه از فقط زخم خورده، تحمل كنه؟!... چرا؟!... چرا بايد دنياي ما آدم‌ها تا اين حد تيره و زشت و تاريك باشه؟!.... چرا؟... چرا بايد كودك...

-   بسه ديگه! ساكت باش دختر بي‌ادب! دانشجوهم، داشنجوهاي قديم! حداقل يك جو، ادب و احترام حاليشون بود. ... اه! خداي من... باز هم باور نمي‌كردم... استاد... پزشك نمونه‌ي بيمارستان... امين جان و ناموس مردم... كسي كه بارها و بارها در كلاس‌اي درسيش به ما سفارش ميكرد كه «انسان» باشيم! من تمام اين نطق انسان دوستانه رو براي استاد، بازگو كرده بودم!...

... اه... استاد!... يعني كودك... كودك اين حق واجازه رو نداره كه حتي... حتي به«بودن» فكر كنه؟! به آينده؟!... به روزهاي سبز؟!... به زندگي؟!... چرا؟!... استاد! خوشبختي هم وراثتي شده؟... پس، انقلاب؟!... استاد؟ كودك...

بارون ميزد... من كنار كودك روي زمين نشسته بودم و دستاي كوچيك و سردش رو توي دستام گرفته بودم. ديگه از زمزمه‌ و آدم‌ها خبري نبود. زري كوچولو هم داشت با ترسي توام با اندوه به كمك نگاه مي‌كرد... يه لحظه نمي‌دونم چرا به اين فكر كردم كه آيا كودك... اين حق رو دارهف اگه بخواد در آينده، عاشق زري كوچولو بشه؟! و خشوبختش كنه؟!...

بارون مي‌زد... من و زري كوچولو، داشتيم با چشماي خيس و غمناك به كودك نگاه مي‌كرديم و... كودك همچنان چشماي سبز و معصومش رو به آسمون دوخته بود... انگار براش مهم نبود كه بارون ميزنه... انگار داشت اون بالا... لابلاي ابرا... ته ته آسمون... دنبال يه چيزي ميگشت... يه چيز بزرگ... يه چيز مهربون... يه موجود عادل... يكي مثل تو... تو، قشنگ هميشه پاينده... تو آفريننده‌ي مهر باران... تو... خدا... خدا...

  سرکار خانم فاطمه یاوری

نفر سوم بخش خاطره

مهرباران

 

 

 

«محروميت زدايي»

 

از سال سوم دبيرستان تصميم گرفتم جدي درس بخوانم تا سال پيش دانشگاهي همه‌ي تلاشم را به كار گرفتم. هر چند كه در مدرسه‌ي نمونه‌ي شهرمان درس مي‌خواندم و همه از قبول شدن من در دانشگاه مطمئن بودند. خلاصه روز اعلام نتايج كنكور فرا رسيد من هم رفتم با شوق و ذوق كرنامه‌ام را گرفتم و رتبه‌ي 1400 كنكور انساني را آورده بودم. از خوشحالي در پوستم نمي‌گنجيدم، خانواده‌ام هم خوشحال بودند. آخر خانواده‌ي ما خانواده‌ي هشت نفري پر جمعيتي بود. پدرم فكر مي‌كرد با قبولي من در دانشگاه همه‌ي مشكلات حل مي‌شود و التبه خودم همين فكر را مي‌كردم و قبول شدن در دانشگاه را مساوي با شاغل شدن مي‌دانستم و برنامه‌هاي زيادي براي خودم و خانواده‌ام ريخته بودم. گفتم همه‌ي زحمات پدر و مادرم را جبران مي‌كنم. پدرم خوشحال بود كه هزينه‌هاي تحصيل از گردنش برداشته مي‌شود، ولي من در خيال خودم هنوز قصد داشتم كه خانواده‌ام را هم تأمين كرده و جبران ززحمات چندين ساله‌ي آنها را بكنم.

مشخص شد كه در دانشگاه تبريز رشته‌ي روانشناسي قبول شده‌ام. روز ثبت نام فرا رسيد با پدرم از روستا به سمت تبريز حركت كرديم تا به تبريز رشته‌ي روانشناسي قبلو شده‌ام. روز ثبت نام فرا رسيد با پدرم از روستا به سمت تبريز حركت كرديم تا به تبريز رسيديم، پنجاه هزار تومان كرايه داديم. ديگر از اينجا هر قدم كه جلوتر مي‌رفتيم، پدرم آشفته‌تر مي‌شد و تغيير رنگ مي‌داد. من هم هر دم كه به صورت پدرم نگاه مي‌كردم از خودم بيزار مي‌شدم و شرمندگي همه‌ي وجودم را فرا مي‌گرفت. بالاخره تا ثبت نام تمام شد، كلي در بدري كشيديم. بعد از آن براي گرفتن خوابگاه رفتيم كه به ما خوابگاه نمي‌داند، خلاصه بعد از كلي خواهش و تمنا كه ما شهرستاني هستيم، با كلي دردسر كشيدن به من اتاق دادند. پدرم كه ديگر از جريان با خبر شده بود فهميده بود آن طورها هم كه فكر مي‌كرد نيست، پنجاه هزار تومان باري كل سال توي حسابم ريخت و خداحافظي كرد و رفت.

من هم خيالم راحت شده بودكه پدرم پنجاه هزار تومان توي حسابم ريخته است. داخل اتاق فقط چند تخت بود و يك موكت هم پهن شده بود و چيز ديگري نبود.البته من هم وسايل اوليه مل بشقاب، قاشق، قوري و.... آورده بودم، اما چيزديگري نداشتم. يي دورزوي تنها بودم تا اينكه بعداً هم ؟؟ هايم آمدند، ابتدا به هم معرفي شديم و لي تا فهميدند من روستايي هستم ديگ ربه من محل نمي‌گذاشتند. به قول خودشان دهاتي در پيت بودم، تازه پولدار هم نبودم و وسايل آنچناني نداشتم. هر كدام با خود وسايلي آورده بودند كه من اصلاً نمي‌دانستم اسم آنها چي هست. تصميماتي هم  در مورد اتاق گرفتند، مثلاً بايد پرده، كاغذ كادو، سماور برقي و... بخريم، ضبط كه اصلاً از وسايل ضروري اتاق هست و بايد اول بخريم، ضبط بايد سي‌ دي دار باشد من كه تا به حال به عمرم آن طور سي دي‌هايي را كه آنها گوش مي‌دادند تنه ديده بودم و نه شنيده بودم. ولي بايد همه‌ي اين وسيال را مي‌خريديم. خلاصه كليه‌ي تصميمات كه گرفته شد به هر نفر حدود سي‌هزار تومان مي‌رسيد كه خريد كند. علاوه بر اي هر نفري بايد سه هزار تومان در صندوق اتاق براي خريدهاي اضافي مي‌ريخت. من كه پدرم فقط پنجاه هزار تومان براي كل سالم ريخته بود، وقتي حسابم مي‌كردم فقط پول ژتونم تا عيد مي‌شد، بدون اينكه خريد‌هاي اتاق را بكنم يا در صندوق‌ اتاق پول بريزيم و هيچ خرج اضافي هم نداشته باشم.

روزي كه قرار شد پول بدهيم گفتم بچه‌ها من پول ندارم كه بدهم خانه‌ي مان هم خيلي دور است. يكي از بچه‌ها گفت خوب برو زنگ بزن به بابات تا برات پول برفستد من كه از اوضاع خودم خبر داشتم اولا كه روستاي ما اصلا تلفن نداشت، دوماً اگه من پيغام هم مي‌فرستادم پدرم اصلاً پولي نداشت كه برايم بفرستد. تازه همان قدر هم كه برايم در بانك ريخته بود از دهان آن هفت تاي ديگر زده بود. گفتم بچه‌ها من خودم با كتري در آشپزخانه جاي درست مي‌كنم، از سماور شما استفاده نمي‌كنم، ضبط هم كه اصلا گوش نمي‌كنم و به نظر من اين پرده‌ها اصلاً اشكالي ندارد. يكي از بچه‌ها گفت: نه بايد پرده‌ها با كاغذ كادويي كه براي اتاقم مي‌گيريم ست باشد. ظرف‌ها هم همه بايد يك دست كريستال باشد، مگه ميشه يكي بشقاب سفيد داشته باشه يكي آبي! ندا هم گفت مگه ميش از ضبط استفاده نكنيم توي اين دوره زمونه كسي نيست كه از ضبط استفاده نكند.

هدي الي كه به اتاق آمد گفت: بچه‌ها همه‌ از اتوي من استفاده كنيد. با هم هماهنگ شده بودند. به او ياد داده بودند كه نگذار اين دهاتي از اتوي تو استفاده كند. يك روز گفت فاصله جان من خيلي روي وسايل شخصي خودم حساس هستم اگر مي‌شود از اتوي من استفاده نكن. همه‌ي اينها ورودي بوده‌اند و در جريا كارها نبودند. كم كم از ترم بالاي‌ها پرسيده بوده و فهميده بودند مي‌شود اتاق‌ هم عوض كرد و تصميم داشتند آنقدر مرا اذيت كنند تا اتاقم را عوض كنم. مي‌خواستند يكي مثل خودشان با كلاس بياورند. خودشان تصميم گرفتند كه يكي از بچه‌ها كه مثل خودشان با كلاس بود ولي در اتاقم ترم بالايي‌ها بود به جاي من بياورند. گفتم: خدايا رحم كن اينها كه مثل من ورودي بودند اينقدر رنجم دادند با ترم بالايي‌ها مي‌خواهم چه كار كنم.

خلاصه از اين اتاق كه رفتم خاكبرسرم شد. دو سه روز اول گرچه با من خيلي خوب بودند از آن دو سه روز تكه‌هاي شروع شد. مي‌گفتند آدم مي‌آيد دانشگاه بايد يك تغييري بكند، تو براي چه ابروهايت پاچه بزي هستند يا براي چه سبيل داري؟ تو بايد يك كم به سر و وضعت برسي. ما هفته‌اي پنج هزار تومان وسايل آرايشي مي‌خريم تو براي چه اينقدر خسيس هستي؟ ما هفته‌اي دو سه بار بيرون غذا مي‌خوريم. البه خودشون هم آن طور كه وانمود مي‌كردند نبودند. رشته‌ي آنها مترجمي زبان بود و با ترجمه كردن پول لوازم آرايشي خود را در مي‌آوردند. كم كم كه ديدند اين تكه‌ها و بد و بيراها به من بر نمي‌خورد شروع به بد رفتاري با من كردند. در جواني غرور آدم خيلي مهم است براي همين غرورم اجازه نمي‌داد كه با بچه‌هايي كه از اول هم اتاقي شده بودم بگويم كه اوضاع و احوال خانواده من اينطوري است. واقعاً پدرم با هزينه‌ي تحصيل من مشكل داشت.البته هر چه در توانش بود مي‌داد و هر وقت كه زنگ مي‌زد گفت: كه كم و كسري نداري؟ ولي من واقعاً شرمنده‌ي روي پدرم بودم. اگر به صورت عادي زندگي مي‌كردم و با بچه‌هاي اينطوري نبودم، همان هزينه‌اي كه پدرم مي‌داد از سرم زياد بود.

يك روز كه جشن تولد هدي بود گفتند: ببين ما مي‌خواهيم بيرون جشن تولد بگيريم. همكلاسي‌هاي دختر و پسرهدي و يك سري از پسرهايي كه با ما آشنا هستند دعوتند. تو اگر مي‌خواهي با ما بيايي ايد به سر و وضعت برسي. هم مي‌خواهيم كادو بخريم هم بايد ده هزار  تومان بدهي. نبايد جلوي همكلاسي‌هاي هدي كم بياوريم. گفتم من كه نمي‌واهم بيايم، گفتند كه بايد براي هدي كه هديه بخري ناراحت مي‌شود. خلاصه با هر دغل كاري كه بود از من دو سه زار توماني گرفتند، خودشون ادعا مي‌كردند كه پولدارند. داخل اتاق هم از صبح تا ظهر خواب بودند و نيابد حرف مي‌زدي و برق روشن مي‌كردي كه بد خواب مي‌شدند. ظهر هم كه بلند مي‌شدند صبحانه و نهار صرف مي‌شد و ضبط هم تا آخرين حد ممكن بلندبود. تا موقعي كه بيرون مي‌رفتند. از ساعت شكل‌پذيري تا هشت بيرون بودند و وقتي بر مي‌گشتند با پنج – شكل‌پذيري تا از دوست هايشان بودند و تا ساعت دو شب پرت و پلا مي‌گفتند و فال پاستور گرفته و پيام كوتاه مي‌فرستادند. و اگه هنگامي كه من براي نماز صبح بيدار مي‌شدم كوچكترين سروصدايي مي‌كرم بايد در تمام طول روز گريه مي‌كردم از بس با من دعوا مي‌‌كردند و اگر هم مي‌خواستم به سرپرست خوابگاه شكايت كنم به قول خودشون سرپرست خوابگاه فقط به خوش تيپ‌ها توجه كرده  به ما محل نمي‌گذاشت. راست مي‌گفتند زياد به شكايت ما فقيرها رسيدگي نمي‌شد ولي از يك طرفهم مي‌ترسيدم چون اگر مي‌فهميدند كه من از دست آنها شكايت كرده‌ام پدرم را در مي‌آوردند. آنقدر فحش و بدو بيرا توي دانشگاه به من مي‌دادند و دهاتي مي‌كردند كه از خودم بيزار مي‌شدم. از همه چيز خبر بود الا درس و به همه چيز شبيه بودند الا دانشجو. تا من كتاب بر مي‌داشتم درس بخوانم سرو صدا راه مي‌انداختند كه ترم اولي، كسي توي دانشگاه كه درس نمي‌خواهند تو چقدر خنگ هستي. خلاصه فرجه‌ها شروع شد و من نتونستم توي اين سرو صدا درس بخونم. چون وقتي بيكار مي‌شدند نه تنها درس نمي‌خواندند بلكه بر تعداد دوستانشان هم اضافه مي‌شد. امتحانات شروع شد من كه بيشتر درس‌هايم مروري بر دبيرستان بود و سه درسي ره كه جديد بودند اصلا نمي‌فهميدم. آنها هم كه اصلا درسي براي خواندن نداشتند و همه‌ي امتحاناتشان را تقلب مي‌گذارندند و يا مراقب‌ها را به قول خودشان پيش استاد پاچه خواري ميكردند. و به من هي مي‌گفتند توي دانشگاه نبايد درس بخواني بلكه بايد افراد مختلف را بشناسي و با توجه به روحياتش با او برخورد كني و تملق و چاپلوسي كني. ترم كه به پايان رسيد دو تا از درسهايم را افتاده بودم. من كه معدلم در دبيرستان پايين‌تر از نوزده نبود. فقط پنج‌ هزار تومان برايم باقيمانده بود كه براي كرايه‌ي راهم كافي نبود، پنج هزار تومان هم با گرو گذاشتن كارت دانشجويي‌ام از سرپرست خوابگاه قرض كردم و خودم را به روستا رساندم اما ديگر پول نداشتم كه از آنجا به خانه بروم ولي خدارا شكر كه راننده ميني‌بوس آشنا بود و مرا بدون پول به خانه رساند. وقتي به خانه رسيدم پايم را توي يك كفش كردم كه من ديگه دانشگاه نمي‌روم. همه مي‌گفتند روانشناسي رشته‌ي به اين خوبي چرا نمي‌خواهي ادامه هي؟ ولي من آنقدر رنج كشيده بودم كه حاضر نبودم يك قدم به طرف دانشگاه بردارم. هم  پدرم به تبريز رفت و وسايلم را با خودش آورد.

 

                                            سرکار خانم صدیقه براتی

                   نفر چهارم بخش خاطره

                        مهرباران

 

 

«مهمان»

بهزاد زنگ زد. گفت: «ساري‌ام. دلم تنگ شده برات. فردا يه سرميام رشت.» احتمالاً شب را پيشم مي‌ماند. همين كه قطع كردم چلسي گل سوم را هم به بارسلون زد. دلم براي خودم بيشتر سوخت. آخر بازي مثل دكو و رونال دينهو و بقيه ناراحت بودم. فقط 100 تومن داشتم. – ازه آن هم باقي ماندة 5000 توماني كه قرض گرفته بودم-. بابا قرار بود هفده‌ام پول بفرستد، اما حالا كو تا 5 روز ديگر.

وقتي به خودم آمدم ساعت داشت زنگ ميزد. اول يادم نبود چه خبر شده، بود كه چشمم به تلويزيون افتاد فهميدم تلويزيون را خاموش نكرده، خوابم برده بود. بلند شدم. حياط اتاقم با صاحب خانه مشترك بود. «باراني» طبق معمول داشت داد و فرياد مي‌زد. وقتي بخار روي شيشه را پاك كردم، پاي پله‌ها داشت نگاهم مي‌كرد...

ساعت 10 شده بود. 10:30 بايد سر كلاس مي‌نشستم. راه افتادم. از سر عادت يك راست رفتم دانشگاه، البته پياده، چون نزديك بود. دكتر تاجيك طبق معمول زودتر از همه سر كلاس حاضر بود و تخته را پاك مي‌كرد. كم كم همه آمدند. بحث سر آنزيم‌هاي دستگاه گوارش بود و از اين حرف‌ها با خودكار آبي‌ام دايره را روي كاغذ سياه ميكردم و هي فكر اينكه براي امشب بايد چه كار كنم. تخم مرغ خيلي تابلو بود. يا مثلاً الويه، حتي كنسرو و از اين جور چيزها. هر چند همين‌ها هم كلي پول مي‌خواست.دايره آنقدر سياه شده بود كه داشت به جلد دفتر مي‌رسيد. دست نگه داشتم. بحث هنوز سرآنزيم‌هاي معده بود و همه داشتند مي‌نوشتند.

وقت استراحت آنقدر بچه‌ها، تكه كلام‌هاي استاد بيچاره‌را تكرار كردند كه تقريبا همه چيز يادم رفته بود. دوباره يادم آمد. كلي Depress شدم. صدايم در نمي‌آمد. با حالي گرفته رفتم آزمايشگاه فيزيولوژي. بحث بررسي رابطه طول روده با نوع تغذيه ماهي‌ها بود. من و خانم متقي طلب با هم يك گروه بوديم. شكم ماهي بيچاره را روي تشتك تشريع با تيغ السكالپر پاره كرديم و آرام آرام روده را بيرون كشيدم. اندازه گرفتيم و طبق فرمول نوع ماهي را گياه‌خوار تشخيص داديم. نتيجه را براي استاد نوشتيم.- زودتر از همه-

روي صندلي بيكار نشسته بودم و بچه‌هاي ديگر را نگاه مي‌كردم. هر چند دقيقه يكبار، يادم مي‌آمد كه فقط 100 تومان دارم و دوباره Depress مي‌شدم. خانم متقي طلب اجازه گرفت و رفت. هنوز 20 دقيقه باقي بود. حوصله بيرون رفتن هم نداشتم. بايد فكري مي‌كردم. هر لحظه ممكن بود بهزاد سر برسد و آبرويم بريزد. بايد كاري مي‌كردم. استاد گفت: «كم كم ميز‌هاي كارتون رو تميز كنيد».

روده‌ها و خون‌ روي اسكالپر خشك شده بود. با اه اه كنارشان زدم تا دور بريزم.بقيه هم در حال تميز كردن ميزهايشان بودند. من، آخر از همه تشتك را توي سطل آشغال خالي كردم و بعد هم تشتك و دست‌هايم را شستم روپوش سفيدم لكه شده بود اما به جهنم، در آوردم، همه داشتند مي‌رفتند. همينكه به در رسيدم، استاد مرا صدا زد. برگشتم. چند تا از دخترهاي همانطور كه پچ پچ مي‌كردند بيرون رفتند.

-        بله؟

-        اميدوارم ناراحتي نشي، اما مي‌خوام يه نگاه به كيفت بندازم!

-        حالا تو كيفت رو باز كن!

-        آخه چرا؟

-        ببين من هم يه روزي دانشجو بودم و بعضي  چيزها رو درك مي‌كنم اما تشتك آزمايشگاه خيلي آلوده ست، خصوصاً تيغ اسكالپر! مي‌فهمي؟

يه نفس عميق يا شايد هم يه آه عميق كشيدم و سعي كردم خونسردي‌ام را حفظ كنم. يه خنده زوركي هم كردم و گفتم: «نكنه منظورتون اون ماهي»؟!. خودم مي‌دونم استاد.

دارم واسه سگ صاحب خانه‌ام مي‌برم. اسمش بارنيه؛ خيلي ماهي دوس داره!!

             جناب آقای ستار جانعلی پور

                 نفر پنجم بخش خاطره

                     مهرباران


 

                                             

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - سعید بابائی

به روايت تصوير...

                            

                                «در حاشیه نمایشگاه »

                                            

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦ - سعید بابائی

جشنواره مهرباران به روايت تصوير...

                                       « مهمانان جشنواره مهرباران »

   

 

                                   « اهدای جوایز برگزیدگان جشنواره »  

   

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - سعید بابائی

زيارت ستاره‌ها آداب ندارد...

كاش مي‌شد كه بمانيم و بسازيم خانه‌اي با گل دل ...

اينجا نمايشگاه مهرباران است و عرصه جهادي ديگر براي محروميت‌زدايي، همانطور كه در دعاى روزهاى ماه رمضان مى‏خوانيم: «الّلهم اغن كل فقير. الّلهم اشبع كل جائع. اللهم اكس كل عريان». اين دعا تنها براى خواندن نيست؛ براى اين است كه همه خود را براى مبارزه با فقر و مجاهدت در راه ستردن غبار محروميت از چهره محرومان و مستضعفان موظّف بدانند، اين مبارزه، يك وظيفه همگانى است.

مسجد دانشگاه تهران از روز يكشنبه ميزبان گروههاي دانشجويي و نمايندگان سازمانهاي فعال در عرصه حمايت از محرومان است كه با معرفي فعاليتها و برنامه‌هاي خود سعي بر ترويج فرهنگ دست‌گيري از محرومان را دارند و سعي دارند فريادي شوند براي رساندن ناله‌هاي بي‌صداي محرومان به گوش آن مسئولين و صاحبان ثروتي كه در برجهاي خود و غافل از اين ناله‌ها، تصميم مي‌گيرند و تقسيم مي‌كنند.

و رسالت من در اين جهان شايد اين است كه دو استكان چاي داغ را در ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا آن را در شبي باراني با خداي خويش چشم در چشم هم نوش كنيم.

ديدار با خانواده‌هاي بي سرپرست، گرفتن جشن‌هاي براي كودكان بي سرپرست، كمك‌هاي مالي، يدي، آموزشي و غيره به محرومين، ديدار با كودكان بي سرپرست يا داراي بيماريهاي خاص ، آزاد سازي كودكان كانون اصلاح و تربيت، سفرهاي جهادي و غيره بخشي از گامهايي است كه اين دانشجويان در جهت كمك به محرومان و در نهايت رستگاري بر مي‌دارند.

يكي از اين دانشجويان در توصيف سفرهاي جهادي به ايسنا مي گويد: سفر جهادي يعني به دستهاي پينه بسته افتخار كردن،‌ اخلاص را محك زدن، تمرين خاكي بودن و ... ادامه مي‌دهد: اين هياهوي پر تب و تاب بچه‌هاي روستا نه فكر كني از سر شيطنت است كه فرياد مظلومي است براي عدالت خواهي.

شايد اين دانشجويان مصداق اين سخن امام علي (ع) هستند كه مي‌فرمايند: آن كس كه با دست كوتاه ببخشد از دستي بلند پاداش مي‌گيرد.

كوچه‌هاي سرد، شبهاي تاريك، كودكاني كه سر گرسنه بر بالين مي‌نهند و خانه‌هايي كه از سرماي فقر به خود مي‌لرزند. اينها حكايتهاي هر روزه شهر ماست و انسان صاحب اختيار انتخاب مي‌كند: مي‌توان تمام اين حكايت‌ها را با خميازه‌اي از سر بي تفاوتي پشت سر گذاشت و نشنيد يا همپاي انسانيت كوچه گردي آغازيد.

كه اينان همان كوچه‌گردانهاي عاشق هستند كه روزگاري علي‌وار دعوت كوچه‌ها را پاسخ گفتند و امروز به خاطر عهدي كه با عشق بسته‌اند به زيارت دلهاي شكسته آمده‌اند و ما را نيز فرامي‌خوانند كه زيارت ستاره‌ها آداب ندارد.

نمايشگاه مهرباران همزمان با آغاز همايش حمايت از محرومين، با شركت 80 گروه، كانون، نهاد دانشجويي و غير دانشجويي و با هدف معرفي برنامه‌ها و فعاليتهاي خود در زمينه امور خيريه و حمايت از محرومان در صحن مسجد دانشگاه تهران داير شد.

بچه‌هاي آسمان، ‌هيات دانشجويي آل ياسين، موسسه شميم مهر، بنياد نيكوكاري رايحه،‌ اتاق فكر سلامت محرومان، مسافرت جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد 1 و 2، خيريه دانشجويي امام هادي(ع)، بنياد خيريه حضرت زينب (س)، جمعيت هلال احمر جمهوري اسلامي ايران، مددانديشان جوان، ‌كمان آرش عنوان برخي از كانونها و گروه‌هاي شركت‌كننده در اين نمايشگاه است.

يكي از فعالان گروه دانشجويي « مسافرت جهادي، فارغ‌التحصيلان دانشگاه خواجه نصير» در خصوص فعاليت اين گروه گفت: از جمله فعاليت‌هاي گروه برگزاري اردوهاي جهادي در ايام تعطيلي است.

وي هدف از شركت در اين نمايشگاه را ترويج فرهنگ و تفكر حمايت از محرومان و معرفي راهكارهاي موجود در اين باره بيان كرد.

بنياد خيريه رايحه نيز با شناسايي خانواده‌هاي نيازمند به ويژه زنان سرپرست خانوار به حمايت و پشتيباني مادي و معنوي از آنان مي‌پردازد.

«بچه‌هاي آسمان» عنوان غرفه ديگريست كه طرح اطعام و كمك رساني به صورت نقدي و غير نقدي به محرومان برخي از فعاليتهاي آن است.

از ديگر غرفه‌هاي اين نمايشگاه موسسه «شميم مهر» است كه با هدف اعتلاي فرهنگي به انجام فعاليتهاي خير خواهانه فرهنگي و اجتماعي در راستاي محروميت زدايي و فرهنگي و مادي مي‌پردازد.

صحن مسجد دانشگاه تهران اين روزها سرشار از عطر عاطفه است ...

انتهاي پيام

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - سعید بابائی

طي مراسمي در دانشگاه تهران؛دومين همايش دانشجوئي مهرباران به كار خود پايان داد

 مراسم اختتاميه دومين همايش دانشجوئي حمايت از محرومان "مهرباران" با حضور جمعي از مسوولان، دانشجويان، اساتيد وگروه‌هاي دانشجويي حامي محرومان عصرديروز در دانشگاه تهران به‌كار خود پايان داد.

دکتر مسعود حبیبی رییس سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی


به گزارش روابط عمومي سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی، در اين مراسم كه با حضور نيري رئيس سابق كميته امداد امام خميني(ره)، سعيد پورعلي معاون فرهنگي جهاددانشگاهي و دكتر ايرواني رئيس ستاد اجرائي فرمان امام (ره) برگزار شد، دكتر مسعود حبيبي رئيس سازمان دانشجويان جهاددانشگاهي در سخناني ضمن تقدير از همياري سازمانها وگروه هاي همكار اين همايش گفت: توجه به محرومان از توصيه‌هاي مهم اسلام است و همواره مورد تأكيد رهبر معظم انقلاب و امام خميني (ره)  بوده است.
دكتر حبيبي به نقش دانشجويان در محروميت زدائي اشاره كرد و افزود: دانشجويان عدالت را محور جامعه مي‌دانند و به همين دليل همواره از محرومان حمايت كرده‌اند.
وي ادامه داد: اگر ملتي بخواهد سربلند باشد، بايد بزرگان و عالمان خود را تكريم كند و از همين رو سازمان دانشجويان جهاددانشگاهي تقدير از استادان را در طرح نكوداشت مقام استاد در دستور كار قرار داد.
دكتر حبيبي سازمان دانشجويان را بستري براي ارتباط دانشجويان با جهاددانشگاهي دانست و تصريح كرد: علم بايد در خدمت محرومان باشد و گروه‌هاي دانشجوئي در اين امر مي‌توانند نقش مهمي داشته باشند.
دكتر حبيبي در پايان با تاكيد بر ضرورت آشنايي دانشجويان با نيازهاي جامعه گفت: جهاددانشگاهي تلاش مي‌كند در كنار سازمانها و نهادهاي ديگر گروه‌هاي دانشجوئي را به جامعه معرفي كند و بستر مناسبي را براي هم فكري و استمرار فعاليت آنها ايجاد نمايد.
براساس اين گزارش، نيري رئيس سابق كميته امداد امام خميني (ره) نيز در اين مراسم طي سخناني با اشاره به سالگرد تأسيس اين نهاد گفت: علم به تنهايي نمي‌تواند انسان را به اهداف والاي خود برساند و اين مسأله از مهمترين رهنمودهاي بزرگان دين است.
نيري با تاكيد بر اينكه علم را نبايد براي فخرفروشي آموخت، يادآور شد: جوانها بايد بدانند، اين مرحله از زندگي موهبتي الهي است كه به سرعت از دست مي‌رود و بايد از آن به بهترين نحو بهره برد.
رئيس سابق كميته امداد در ادامه سخنان خود با تاكيد بر وحدت و همدلي در فعاليتهاي محروميت‌زدايي گفت: در كشور ما امكانات فراواني براي حمايت از محرومان وجود دارد كه از طريق هم‌افزايي و با همدلي مي‌توان معضلات بسياري را رفع نمود.
نيري در پايان ضمن دعوت از دانشجويان براي حضور در فعاليتهاي امدادي كميته امداد در مناطق محروم كشور خاطرنشان كرد: دانشجويان بايستي با شناخت مناطق محروم كشور و تشكيل گروه‌هاي دانشجويي در جهت محروميت‌زدايي با تمام توان گام بردارند.
اين گزارش مي‌افزايد ، در اين مراسم همچنين دكتر ايرواني رئيس ستاد اجرائي فرمان امام (ره) طي سخناني با اشاره به نقش نهادهاي مردمي در تحقق چشم انداز توسعه كشور گفت: شكل گيري گردهمايي‌هايي مانند همايش مهرباران و جهت‌دهي به توانايي‌هاي جوانان ضامن تحقق چشم‌انداز توسعه كشور در حوزه محروميت‌زدايي است.
وي سياستهاي كلي برنامه چهارم در توسعه عدالت اجتماعي و ايجاد فرصت هاي برابر اشاره كرد و اظهار داشت: برنامه‌هاي توسعه كشور ، همواره محروميت زدائي را مورد تأكيد قرار داده‌اند.
وي افزود: سياست دولت مبتني بر عدالت و تخصيص منابع مالي براي اقشار كم‌درآمد و ايجاد اشتغال براي آنان است .
دكتر ايرواني با تاكيد بر ضرورت ايجاد نهادهاي مردمي در مناطق محروم تصريح كرد: انجام انواع فعاليت‌هاي محروميت‌زدائي نيازمند حضور گروه‌هاي دانشجوئي و نهادهاي مردمي است.
لازم به ذكر است، در اين مراسم گزارشهايي از نشست‌هاي آموزشي، فرهنگي و پژوهشي گروه‌هاي دانشجوئي شركت‌كننده در همايش مهرباران توسط نمايندگان اين گروه‌ها ارائه شد.
گفتني است،در پايان اين مراسم از گروه‌هاي دانشجوئي شركت كننده و همچنين از امدادگران پيشكسوت همچون نيري، رئيس سابق كميته امداد امام خميني(ره)، امانپور بنيانگذار جهادسازندگي، برزگر مدير آسايشگاه كهريزك و حجت الاسلام والمسلمين ابوترابي با اهداي تنديس يادبود تجليل شد.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - سعید بابائی

برنامه های دومین همايش فرهنگی دانشجویی مهرباران اعلام شد

۱- برپایی نمایشگاه «دستاوردهای سازمانها و گروههای دانشجویی حامی محرومان»

۲- تقدیر از گروههای دانشجویی فعال در حوزه محرومیت زدایی

۳- تقدیر از حامیان فعالیتهای دانشجویان در عرصه حمایت از محرومان

۴- دیدار گروههای دانشجویی با مسئولان نظام

۵- برگزاری کارگاههای تخصصی

۶- نشست با مدیران نهادهای مسئول در حوزه حمایت از محرومان

۷- نشست گروههای دانشجویی حامی محرومان

۸- راه اندازی شبکه ارتباطی بین گروههای دانشجویی حامی محرومان

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ - سعید بابائی

گفتگو با رييس سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي

جشنواره فرهنگي دانشجويي حمايت از محرومان با عنوان «مهرباران» در راستاي گسترش فعاليتهاي خيرخواهانه و افزايش مشاركت دانشجويان در عرصه محروميت‌زدايي برگزار مي‌شود.

دكتر مسعود حبيبي، رييس سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي در گفت‌و‌گو با خبرنگار صنفي فرهنگي خبرگزاري دانشجويان ايران با بيان اين خبر، اظهار كرد: اين جشنواره با موضوعات فرهنگ جهادي، احسان و نيكوكاري و محروميت زدايي، همزمان با هفته احسان و نيكوكاري طي روزهاي 12 الي 16 اسفند ماه در دانشگاه تهران برگزار مي‌شود.

وي با اشاره به برگزاري اين جشنواره در پنج محور ايده‌هاي نو، مقاله‌نويسي، خاطره دانشجويي، عكس و شعر، گفت: مسابقه مقاله نويسي در موضوعاتي همچون « سيره عملي و نظري پيامبر اكرم(ص) درباره محرومان»، «نقش گروه‌هاي دانشجويي و محروميت زدايي» و «نقش نهادهاي رسمي و دولتي و نهادهاي غيررسمي و مردمي در محروميت زدايي »، «راهبردهاي اثربخش در محروميت زدايي»، «فرهنگ جهادي، محروميت زدايي و توسعه ملي»، «تجارب و الگوهاي محروميت‌زدايي در كشورهاي دنيا» و ... يكي از بخشهاي جشنواره مي‌باشد كه فرصتي براي ارايه نتايج مطالعات و نظرات دانشجويان و طلاب محقق در رابطه با محروميت زدايي است.

وي همچنين اظهار كرد: تمام دانشجويان دانشگاه‌هاي كشور مي‌توانند با ارايه نظرات و ايده‌هاي خلاقانه، براي ارتقاء و بهبود سطح زندگي در مناطق محروم و ارايه راهكار براي توسعه و پيشرفت كشور به خصوص در روستاها و مناطق كمتر توسعه يافته در بخش ايده‌هاي نو جشنواره شركت كنند.

رييس سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي افزود: پيشنهادات دانشجويان كه با نگاهي دقيق، علمي و خلاقانه همراه ‌مي‌باشد نه تنها باعث كمك به محرومان جامعه مي‌گردد، بلكه فرصتي براي همكاري و كمك هرچه بيشتر دانشجويان به مسؤولان نظام و دولت در جهت توسعه و پيشرفت كشور نيز مي‌باشد.

رييس سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي افزود:‌ همچنين كليه دانشجويان و طلاب حوزه‌هاي علميه مي‌توانند در بخشهاي شعر، خاطره‌نويسي، عكس مرتبط با موضوعات كلي جشنواره با ارسال آثار تا 22 بهمن ماه به دبيرخانه در جشنواره شركت كنند.

دكتر حبيبي در خاتمه گفت:‌ آثار برگزيده و برتر همزمان با برگزاري همايش گروه‌هاي دانشجويي حامي محرومان در نمايشگاهي در دانشگاه تهران به نمايش گذاشته مي‌شود و نفرات برگزيده در مراسم اختتاميه جشنواره معرفي و تقدير مي‌شوند.

شايان ذكر است، اين جشنواره توسط سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي، سازمان ملي جوانان، كميته امداد امام خميني (ره) و سازمان بهزيستي كشور و با همكاري اعضاي كميته دانشجويي ستاد دهه فجر انقلاب اسلامي برگزار مي‌شود.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥ - سعید بابائی

نهاد های همکار

تا حالا همکاری نهاد های زير با همايش قطعی شده :

۱- کميته امداد امام خمينی ( ره )
۲- سازمان بهزيستی کل کشور
۳- جمعيت هلال احمر جمهوری اسلامی ايران
۴-وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی
۵- بسيج سازندگی ( وزارت جهاد کشاورزی)
۶- نهاد نمايندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها
۷- سازمان بسيج دانشجويی
۸- وزارت علوم ، تحقيقات و فناوری

رايزنی با سازمان ملی جوانان و شهرداری تهران ادامه دارد .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤ - سعید بابائی